پنجشنبه: 14 فروردین 1399

پايه اين مرکز علمي و تحقيقي بر درک درست از نياز زمان و تکاليف گران حوزة مبارک قم بنا نهاده شده است.(بخشي از فرمايشات مقام معظم رهبري «دام ظله» در حکم تنفيذ رياست محترم مؤسسه) .:. مطالعه بيشتر     
فارسیEnglish

مقام معظم رهبری دام ظله العالی: دعوت جوان‌های ما به علوم عقلی بسیار مهم است/ فلسفه اسلامی باید گفتمان فلسفی دنیا شود.

مرکز پژوهشي دائره‌المعارف علوم عقلي اسلامي، نخستين مرکز دائره‌المعارفي در زمينه علوم عقلي اسلامي

مقام معظم رهبري: فلسفه اسلامي بايد گفتمان فلسفي دنيا شود

خبرگزاری فارس: فلسفه اسلامی باید گفتمان فلسفی دنیا شود/ جای فلسفه در مسجد است/ لزوم تدوین کتاب فلسفی برای کودکان
 

بيانات رهبر انقلاب در ديدار با هيأت مديره مجمع عالي حکمت:

فلسفه اسلامي بايد گفتمان فلسفي دنيا شود

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در ديدار هيأت مديره مجمع عالي حکمت اسلامي فرمودند: نمي‌شود بگوييم فلسفه ذهنيات محض است و به مسائل زندگي و جامعه ارتباطي ندارد؛ اين معني ندارد. به نظر من بخش عمده‌اي از جاذبه فلسفه غرب، مربوط به اين است.

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه خبرگزاري فارس، جمعي از اعضاي هيئت مؤسس و هيئت مديره مجمع عالي حکمت اسلامي دوشنبه 23 بهمن 91 با مقام معظم رهبري «مدظله العالي» ديدار کرده بودند و جزئيات آن ديدار منتشر نشده بود.

در آن ديدار پس از ارائه گزارش از فعاليت‌ها و برنامه‌هاي مجمع عالي حکمت اسلامي، رهبر فرزانه انقلاب اسلامي بيانات ارزشمندي ايراد فرمودند که به تازگي در شماره 24 خبرنامه مجمع عالي حکمت اسلامي منتشر شده است. بنا بر اهميت مطالب مطرح شده، مشروح بيانات رهبر فرزانه انقلاب در آن جلسه در اختيار خوانندگان محترم قرار مي‌گيرد.

بسم الله الرحمن الرحيم

خيلي جلسه خوبي بود براي من؛ هم با آقايان از نزديک آشنا شدم، هم مطالب بسيار خوب و سخنان پرمغزي را از شما دوستان شنيدم. در مورد مسائل روحانيت و حوزه‌هاي علميه، هيچ چيزي براي بنده خوشحال کننده تر از اين نيست که ببينم جمعي از فضلا پرمغز حرف مي‌زنند، دقيق فکر مي‌کنند، مسائل گوناگون مورد نياز را درک مي‌کنند و دنبال آنها مي‌روند؛ اين براي من واقعاً خيلي لذتبخش است؛ و امروز از آن جلسات بود؛ الحمدلله رب العالمين. خب، «علماء حکماء کادوا ان يکونوا انبياء» ان شاء الله که مصداق اين باشيد.

تلاش براي تقويت مجمع عالي حکمت اسلامي

من چند تا نکته را عرض بکنم. خيلي حرف‌ها گفته شد، بعلاوه وقت کم است. يک نکته ي اصلي اين است که هرچه مي‌توانيد، در استحکام و پايداري اين مرکز و اين کانون اصلي تلاش کنيد؛ اين اساس قضيه است. نگذاريد اين مجمع عالي حکمت به نحوي از انحاء ضعيف شود؛ روز به روز در تقويت اين سعي کنيد. اين يک بناي مبارکي است که الحمدلله شماها همت کرديد و اين کار را راه انداختيد؛ واقعاً «کشجرة طيبة» است؛ منتها بايد اصل آن را ثابت کنيد. اگر چنانچه غفلت شود، اشتباه شود، کوتاهي شود، خدمت رساني کم انجام بگيرد و همه ي آنچه که شماها داريد، براي حفظ و بقاء و استمرار اينجا به صحنه نيايد، از دست خواهد رفت يا ضعيف خواهد شد ـ که ضعيف شدن هم مثل از دست رفتن است؛ فرقي نمي‌کند ـ آن وقت خسارت پيدا خواهيم کرد.

مشهد و پيشينه حوزه حکمي و فلسفي

همين مشهدي که شما مثال زديد و تعجب مي‌کنيد که مشهد طالب و مايل مسائل حکمي و فلسفي است، خب اين مشهد يک روزي در کشور ما کانون حکمت بوده است. يعني حکماي بزرگي در اين شهر حضور داشتند؛ مثل مرحوم آقا بزرگ حکيم، پسرش آقا ميرزا مهدي حکيم، يا مثل مرحوم شيخ اسدالله يزدي که عارف بود؛ اينها همه در مشهد بودند، مال دوره قبل از دوره اساتيد ما هستند. يعني پدر من، هم پيش مرحوم آقا بزرگ درس خوانده بود، هم پيش مرحوم آشيخ اسدالله يزدي. طبقه قبل از ما و اساتيد ما، اينها را درک کرده بودند قبل از اينها، مرحوم آميرزا حبيب ـ عارف و حکيم ـ در مشهد بوده. يا مرحوم حاج فاضل سبزواري الاصلِ سَرخَروي در مشهد در عين حال که ملا و مدرّس فقه و اصول بود، ليکن اهل حکمت بود. بنابراين مشهد مرکز اينجوري بوده. خب، دقت نکردند، توجه نکردند، يکباره از بين رفت؛ مشهد تبديل شد به يک مرکز ضد حکمت. يعني توجه نکنيد، اينجوري مي‌شود.

استقامت؛ رمز ماندگاري فلسفه

به نظر من هنر بزرگ مرحوم علامه طباطبايي (ره) اين بود که پافشاري کرد و کار خود را در شرائط مختلف ادامه داد. حتي طبق آن نقل‌هايي که ما شنيديم ـ گرچه آن وقت هم بنده به ذهنم بود، منتها دقيق يادم نيست ـ هنگامي که ايشان «اسفار» را تعطيل کردند، همان جا در همان مسجد سلماسي «شفاء» را شروع کردند. خب، اين يعني استقامت. پس کار اول شما اين است.

چشم انداز براي آينده فلسفه اسلامي

مسئله دوم که آقايان مطرح کرديد، مسئله چشم انداز است. خيلي خوب است که شما به فکر چشم انداز ده ساله و بيست ساله و پنجاه ساله باشيد. به نظر من آن چشم انداز بلند مدت ـ حالا چه فرض کنيم که اين بلند مدت، به قول شما پنجاه سال است، يا سي سال است، يا بيست سال است ـ بايد گسترش گفتمان فلسفه اسلامي در دنيا باشد؛ اين را هدف قرار دهيد. امروز مطلقاً اينجور نيست، بلکه بعکس است. يعني امروز در ايران مثلاً در محيط هاي دانشگاهي و علمي ما فلسفه کانت به مراتب رايج‌تر و شناخته شده‌تر است از فلسفه بوعلي سينا. يعني ابن سيناي با اين عظمت که همه تاريخ بشر، از هزار سال پيش به اين طرف، با اسم او درگير است، در مجامع دانشگاهي ما حکمت و فکر فلسفي اش شناخته شده نيست به آن اندازه‌اي که کتاب فکر فلسفي مثلاً کانت شناخته شده است. اين يک مسئله مهمي است. ما بايد عکس اين را عمل کنيم. يعني بايد هدف را اين قرار بدهيم که تفکر فلسفه اسلامي ـ حالا با همان مشخصاتي که دارد؛ که خود اين، جاي بحث و گفتگو دارد که فلسفه اسلامي چيست ـ در دنيا به عنوان گفتمان فلسفي شناخته شود، در دانشگاه‌ها رواج پيدا کند، متفکرين عالم از آنها مطلع باشند، روي آنها بحث کنند، نقد و انتقاد کنند، در مجلات علمي شان منعکس شود. خب، اين کار طبعاً متوقف به اين است که شما کارهاي بين المللي داشته باشيد؛ که حالا يکي از آقايان گفتند که ما اين قضيه را نداريم.

توجه به ارتباطات بين المللي

به نظر من ارتباطات بين المللي شما با مجامع علمي بايد زياد باشد. امروز هم زمينه دنياي اسلام آماده است. مثلاً فرض کنيد مصر حالا يک مقداري درش باز شده است. خب، اين «احمد طيب» خودش جزء علاقه مندان به فلسفه ي ملاصدرا است؛ با اينکه مي‌دانيد در مجموعه علماي اهل سنت، گرايش عقلي و فلسفي خيلي ضعيف است. آنجا کساني هستند که با مسائل فلسفي و حِکمي ما تا حدودي ارتباط ذهني و علمي برقرار کرده‌اند؛ خب از همين مي‌شود استفاده کرد، ارتباطات را زياد کنيد، دعوتشان کنيد، شما برويد؛ فقط براي مسائل حِکمي و عقلي و عرفاني و کلامي. اين هم يک نکته است که به نظر من خيلي بايد به آن توجه شود.

لزوم توجه به امتداد فلسفه اسلامي

مسئله امتداد که آقايان اشاره کرديد به عرايض من، من اينجا در اين کاغذي که يادداشت کرده‌ام، مجدداً آن را ذکر کرده‌ام. بله، فلسفه‌هاي مضاف ـ مثل فلسفه علوم انساني، فلسفه روان شناسي ـ خوب و لازم است؛ اينها همان چيزهايي است که امتداد حکمت ما محسوب مي‌شود؛ منتها تکيه اساسي را بايد بگذاريد روي مسائل کلان جامعه اسلامي؛ مثل حکومت. ما وقتي به فلسفه‌هاي غرب نگاه مي‌کنيم، مي‌بينيم مسائلي مثل حکومت، اقتصاد، شأن مردم، شأن انسان، طبق نظرات آنها، حل مي‌شود. اينها مسائل بنيادي شاخه‌هاي اصلي زندگي و جامعه است؛ اينها بايد در فلسفه پاسخ پيدا کند.

البته بعضي از آقايان در اين يکي دو سال اخير به من گفتند که ما داريم در اين مسائل کار مي‌کنيم ـ حالا من در اين خصوص ارزيابي‌اي ندارم ـ بايد در اين زمينه کار شود. واقعاً برويم ببينيم بر اساس فلسفه ما، شکل جامعه، بنيان سياسي جامعه، حکومت در جامعه، به چه شکلي خواهد بود؛ يعني ما براي مسئله حکومت، در فلسفه چه پاسخي داريم. نمي‌شود بگوييم آقا فلسفه ذهنيات محض است و به مسائل زندگي و جامعه ارتباطي ندارد؛ اين معني ندارد. به نظر من بخش عمده‌اي از جاذبه فلسفه غرب، مربوط به اين است. همچنين مسئله اقتصاد. بنابراين به طور کلي جهان بيني اسلام تبيين شود. مواد اصلي جهان‌بيني اسلام را مشخص کنيد ـ مسئله انسان، مسئله خدا، مسئله ارتباط انسان و خدا، مسئله تکليف ـ در فلسفه اسلامي روي اينها کار شود. البته اينها پاسخ‌هاي روشني هم دارد، در فلسفه ما خيلي از اينها مسائل مبهمي نيست؛ اما بايد اين پاسخ ها منعکس شود، گفته شود.

هدايت در تدوين کتاب هاي فلسفي

مسئله ديگر، مسئله کتاب‌هايي است که بايد در مجموعه توليد شود. بله، من هم عقيده‌ام همين است که شما کار ستادي بکنيد؛ کار صف را به همان مجموعه‌هايي که در قم هستند، واگذار کنيد. خود شماها هم در آن مجموعه‌ها و در آن پژوهشکده‌ها شرکت داريد؛ کار صف را آنها بکنند، منتها هدايت را شما بايد بکنيد. يعني کار ستادي به مسئله کتاب بپردازد.

تدوين و منقح سازي متون فلسفي

ما در مورد کتاب واقعاً مشکل داريم. حالا مثلاً آقايان فرموند که ما مي‌خواهيم فلسفه مشّاء يا فلسفه اشراق را براي طلبه‌ها تبيين کنيم. طلبه‌هاي ما از فلسفه مشّاء خبري ندارند. خب، چگونه تبيين مي‌کنيد؟ حتماً «شرح اشارات» بخوانيم؟ يا فرض کنيد که «شفاء» بخوانيم؟ بايد حتما اين متن طولاني مفصلِ محتاج به تبيين کان يکون را خواند؟ راهش اين است؟ يا نه، راه ديگري هم وجود دارد. امروز خواندن تفکراتِ مثلاً فرض کنيد مارکسيستي حتماً متوقف به اين نيست که انسان بردارد کتاب «سرمايه» را تدريس کند، يا بردارد متن کتاب هاي کانت يا هگل را بخواند. چه لزومي دارد که حتماً متن مطرح شود؟ متن بايد در اختيار باشد؛ هر کس مي‌خواهد مراجعه کند.

منظومه سازي فلسفه اسلامي

من قبلاً در جمع آقايان راجع به فلسفه ملاصدرا مطالبي گفتم و خب، يکي دو تا کارِ خوب شد. جناب آقاي مصباح هم يکي از کتاب‌هايي را که يکي از آقايان نوشتند ـ آقاي عبوديت ـ که خلاصه آراء ملاصدرا در مسائل گوناگون فلسفي است، براي من آوردند. اينها خوب است، اما کم است. به يک کتاب اکتفا نشود؛ از نگاه‌هاي مختلف نوشته شود. در خود فلسفه ملاصدرا، در بخش‌هاي مختلف مي‌تواند يک منظومه سازي‌هايي بشود. عين همين قضيه، در مورد فلسفه اشراق است؛ عين همين قضيه، در مورد فلسفه مشّاء است. ما بايد منظومه‌سازي کنيم. بالاخره مجموعه تفکرات فلسفي و عرفاني ابن سينا با همديگر همراه است، غيرقابل انفکاک است. اينها چيست؟ کسي بخواهد اينها را بداند، حتماً لازم نباشد که برود بنشيند مثلاً «شفاء» را بخواند؛ اين خيلي لازم نيست. گاهي اوقات خواندن کتابي که در هزار سال پيش نوشته شده است، با ادبيات آن روز، با مشکلاتي که فهم اين کلمات دارد، اصلاً خودش تضييع وقت محسوب مي‌شود؛ ممکن است افرادي را از فلسفه دور کند؛ در حالي که اگر شما بنشينيد مثلاً يک کتابي درباره آراء فلسفي ابن سينا تبيين کنيد، از آراء او منظومه‌سازي کنيد، اين مسلماً جاذبه زيادي خواهد داشت. اين جزو کارهاي لازم است، اما اين کار در حوزه انجام نمي‌گيرد. خب، مرحوم آقاي طباطبايي اين کار را در «بدايه» و «نهايه» به يک شکلي انجام دادند؛ منتها اين کارِ آقاي طباطبايي است، اين که کار نهايي نيست؛ کار يکي از بزرگان اين قضيه است؛ و تازه، آراء خود آقاي طباطبايي است، آراء ملاصدرا نيست؛ يعني در کتاب «بدايه» و «نهايه» براي آراء ملاصدرا منظومه‌سازي نشده، بلکه خود ايشان نظراتي دارند، نظرات ابتکاري هم دارند، حرف‌هاي خاصي هم دارند، چيزهايي هم اضافه کردند، اينها را ايشان بيان کردند. فرق مي‌کند که انسان خودش در فلسفه تأليفي بکند، يا اينکه يک فلسفه معروفي را تبيين و ارائه کند. اين دومي جايش خالي است.

علاوه بر اين، به نظر من در بخش‌هاي مختلف، مسائل گوناگون فلسفي قابل تبيين است. ما امروز در همين فلسفه خودمان مسائل گوناگوني داريم که اينها را بايد تبيين کرد. يک مسئله‌اي است، که بايد اين را بيان و روشن کرد. گذشتگان ما هم داشته‌اند. يعني هم در قديم و هم در دوران معاصر، درباره يک مسئله خاصي از مسائل فلسفه، کتاب مي‌نوشتند. خود ملاصدرا در کنار کتاب عظيم «اسفار»، شما مي‌بينيد مثلاً «مشاعر» را دارد، تقريباً مخصوص مسائل وجود؛ يا مثلاً «مبدأ و معاد» را دارد، درباره مسائل مبدأ و معاد. همين مرحوم آقا علي زنوزي که شما اسم آورديد، ايشان درباره «وجود رابطي» رساله‌اي نوشته است. البته چهل پنجاه سال پيش، من آن را ديدم؛ رساله کوچکي بود به نام «رسالة في الوجود الرّابطي». حالا تعيين اين که کدام مسئله اولويت دارد که انسان آن را مورد توجه قرار دهد، يک بحث ديگر است؛ اينکه واقعاً وجود رابطي اينقدر اهميت دارد که انسان درباره‌اش رساله‌اي بنويسد يا نه؛ اما خب، خيلي مهم است که انسان مسائل گوناگوني را انتخاب کند و ذکر کند.

تأکيد بر مباحث فلسفه تطبيقي/ ترجمه دکتر خويي از «لذات فلسفه» خيلي خوب است

يک کار ديگري هم که به نظر من جايش خالي است، نوشته‌هايي درباره فلسفه تطبيقي است؛ شبيه آن کاري که ويل دورانت در «لذات فلسفه» کرده، که لابد ملاحظه کرده‌ايد. «لذات فلسفه» يک کتابي است که با ادبيات خيلي شيوا و شيريني نوشته شده و مرحوم دکتر عباس زرياب هم ترجمه خيلي خوبي کرده؛ انصافاً خيلي خوش قلم ترجمه کرده. اين کتاب، مباحثه و مناظريه بين فلاسفه قديم و جديد غرب است در يک مسئله خاصي؛ مثل اينکه اينها يک جلسه‌اي تشکيل داده‌اند و دارند با هم بحث مي‌کنند؛ هگل يک چيزي مي‌گويد، بعد کانت جواب او را مي‌دهد، بعد دکارت حرف خودش را مي‌زند؛ همين طور دانه دانه اينها شروع مي‌کنند با همديگر بحث کردن. اگر يک چنين کار شيرين و شيوايي انجام بگيرد، چقدر خوب است. فرض کنيد اين کار درباره موضوع «اصالة الوجود» انجام بگيرد؛ ملاصدرا يک حرف دارد، همين مرحوم آقا علي حکيم يک حرف دارد، مرحوم جلوه يک حرف دارد؛ بعد، از قدما، شيخ اشراق يک حرف دارد ـ که منکر اين معناست ـ ميرداماد يک حرف دارد. اگر فرضاّ اينها با همديگر بحث کنند، چقدر چيز قشنگي از آب در مي‌آيد. اينها حکمت را ترويج مي‌کند، و ما امروز به اين ترويج احتياج داريم.

تدوين کتاب فلسفي براي کودکان

يک مسئله، مسئله نوشتن کتاب فلسفي براي کودکان است، که غربي‌ها دارند اين کار را مي‌کنند. دو سه سال قبل از اين، يک کتابي براي من آوردند، من مبالغي نگاه کردم. خب، از همان اوّلي که شروع مي‌کند، واقعاً فلسفه است؛ ليکن باب کودکان است. اين کتاب، يک کتاب خيلي قشنگي است در باب فلسفه ـ حالا اسمش يادم نيست؛ توي کتابهايم هست ـ به نظرم يک آمريکايي اين را نوشته. ما به اينجور کتابي احتياج داريم. بچه‌هاي ما ذهنشان دارد فلسفي مي‌شود. خوشبختانه حرکت جامعه و نظام موجب شده که ذهن‌ها عقلانيت پيدا کند. جوان‌هاي ما واقعاً سؤال مي‌کنند. اين سؤال‌هايي که زياد شده، اين را بايد مبارک دانست؛ منتها ما بايد جوابگويي داشته باشيم. حس سؤال کنندگي دارد زياد مي‌شود، و اين همين طور دارد به نسل‌هاي پايين‌تر منتقل مي‌شود.

 

ما يک نوه کوچکي داريم، دو سال و نيمش است و هنوز درست حرف هم نمي‌زند. چند روز پيش يک ميزي اينجا بود، داشت مي‌انداخت. به او گفتم اين ميز را نينداز. گفت: چرا؟ خوشم آمد از اين که گفت چرا. چرا نيندازم؟ دنبال علت مي‌گردد. بعد پنجه مي‌زد به يک بچه ي ديگري، گفتم آقاجان نکن. گفت: چرا؟ اين سؤال کردن از علت، خيلي چيز مهمي است. اين حالت دارد به وجود مي آيد. حالا وقتي او ده ساله بشود، سؤالات زيادي برايش مطرح است: چرا؟ چرا؟ چرا؟ وقتي همين بچه، يک جوان هجده نوزده ساله‌اي باشد، سؤالات قوي‌تري در ذهنش ايجاد مي‌شود. ما بايد براي اين سؤالات جواب داشته باشيم. اين کار، کار شماهاست. شما واقعاً مي‌توانيد اين کار را انجام دهيد.

فلسفه در متن حوزه‌هاي علميه

خب، حالا جزئياتي هم مطرح شد؛ مثل مسئله مَدرس و اينها. اين مطلبي که آقاي غروي فرمودند، بنده هم همين طور فکر مي‌کنم؛ به اين معنا که اگر چنانچه فلسفه حساب خودش را از حوزه جدا نکند ـ يعني همان دعواي قديمي و سنتي علوم عقلي و علوم نقلي تشخص پيدا نکند ـ بهتر است.

تدريس فلسفه در مسجد

مثلا امام(ره) صبح و عصر به مسجد سلماسي مي‌آمد و درس مي‌گفت ـ صبح فقه مي‌گفت، عصر هم اصول مي‌گفت ـ مرحوم آقاي طباطبايي هم پيش از ظهر در همان مسجد فلسفه مي‌گفت؛ فقط تفاوتش اين بود که امام آنجا مي‌نشست، آقاي طباطبايي اينجا مي‌نشست؛ جايشان فرق داشت. هر دو، روي زمين مي‌نشستند ـ هم امام روي زمين مي‌نشست، هم آقاي طباطبايي ـ و درس مي‌گفتند؛ آن هم در «مسجد». واقعاً چه اشکالي دارد که ما درس فلسفه را در مسجد آقاي بروجردي بگوييم؟ بزرگان فلسفه ما ـ آقاي جوادي، آقاي مصباح، آقايان ديگر ـ آنجا فلسفه بگويند؟ فلسفه را بايد به عنوان يک علم ديني محض به حساب آورد. خب، جايش کجاست؟ جايش در مسجد است.

فلسفه به عنوان يک علم ديني

گذشتگان ما هم همين جور بودند. خب، شما ملاحظه کنيد مرحوم فخر المحققين اجازه ي روايتي مي‌گيرد از سيد حيدر آملي، و به او اجازه ي روايتي مي‌دهد، با چه تجليلي. سيدحيدر يکي از آن قلندرهاي درجه ي يک عرفان است، ليکن فخرالمحققين آنجور از او تجليل مي‌کند. مرحوم علامه ي حلي(رضوان الله عليه) شرح «حکمت العين» دارد. خود ايشان هم شاگرد کاتبي است، شرح «حکمت العين» هم دارد. به نظر من بايد برگرديم به همين مبنا و همين معنا. اين که ما بگوييم فقه، مجرد از فلسفه، يک قداستي دارد؛ فلسفه هم دامن خودش را منزه نگه مي‌دارد که داخل وادي فقه و اصول و حديث و اينها نيفتد، درست نيست؛ اينها همه‌اش يکي است، يک هدف دارد. يا مثلاً کلام. همين طور که آقايان فرمودند، کلام مسئله ي مهمي است. امروز شبهات کلامي، حرف‌هاي کلامي، مباحث جديد کلامي، که هرگز فکرش نمي‌شد، آمده وارد ذهنيات جامعه ي ما شده. خب، بايد روي اينها بحث شود؛ و جايش مسجد است.

البته اين هم که فلسفه دچار غربت نشود، حرف درستي است. يعني فرض کنيد يک مدارسي يا مَدرس هايي وجود داشته باشد که معلوم باشد اينجا استاد فلسفه درس مي‌گويد ـ مثلاً صبح تا شب پنج تا، ده تا درس فلسفه گفته شود ـ اين بسيار خوب است، حرفي نيست؛ ليکن به جدا شدن و مجزا شدن اينها از يکديگر منتهي نشود. اگر چنانچه توفيق پيدا کرديم آن کارهايي که مي خواهيم در قم انجام بگيرد، انجام گرفت، خب بله، يک بخشي از آن هم مي تواند مربوط به اين باشد؛ من اين را مي پذيرم.

جايگاه هيئت در علوم

مسئله ي هيئت هم که ايشان فرمودند، درست است. البته من توجه نداشتم به اين نکاتي که ايشان در زمينه ي مسائل هيئت فرمودند. اگر واقعاً اين همه حرفِ خوب وجود دارد که با پيشرفت‌هاي علمي هم معارضه و منافاتي ندارد، بلکه بعضي از آنها شايد زمينه ي پيشرفت‌هاي علمي است و ما در متونمان داريم، عيبي ندارد؛ اين هم بايد حمايت شود. خوشبختانه کارها و نهادهاي حوزوي برخلاف نهادهاي امروزي و دانشگاهي و دولتي و اينها، کم توقع و کم خرجند. يعني واقعاً اين کاري که شماها داريد مي‌کنيد، اگر بنا بود همين کار را در دانشگاه انجام دهند، فهرست آلاف و الوف و فهرستِ خرج مي‌دادند. يکي از محسّنات بزرگ حوزه همين است که دنبال خرج درست کردن و دنبال زياده روي نيست.

مرکزيت فلسفه در قم

در عين حال بنده معتقدم که ما يک پايگاه اساسي در قم لازم داريم؛ که اگر چنانچه يک کسي وارد قم شد، گفت مرکز فلسفه اينجا کجاست، ما او را به آنجا ببريم. به نظر من، ما يک جاي آبرومند خوبي، يک مدرسه خوبي در قم براي اين کار لازم داريم. حالا چگونه مي‌شود اين را فراهم کرد و با ملاحظاتي که بعضي از بزرگان و آقايان دارند، آن را ايجاد کرد، بايد روي آن فکر شود.

عدم مخالفت با عرفان نظري

ايشان به عرفان نظري اشاره کردند؛ بنده هيچ دشمني و مخالفتي با عرفان نظري ندارم. گفته مي‌شود: «الانسان عدوّ لما جهله». بنده هيچ ورودي در عرفان نظري ندارم، اما هيچ عداوتي هم ندارم؛ منتها اعتقادم اين است که ما نبايد عرفان را به معناي الفاظ و تعبيرات و فرمول‌هاي ذهني مثل بقيه علوم ببينيم. عرفان، همان مرحوم قاضي است؛ مرحوم ملاحسينقلي همداني است؛ مرحوم سيد احمد کربلايي است؛ عرفان واقعي اينهاست. مرحوم آقاي طباطبايي خودش فيلسوف بود، اهل فلسفه بود، بلاشک در عرفان هم وارد بود؛ منتها آنچه که در عرفان از ايشان معهود است، عرفان عملي است؛ يعني سلوک، دستور، تربيت شاگرد؛ شاگرد به معناي سالک. عرفان نظري بايد به سلوک بينجامد. خب، موضوع عرفان، ذات مقدس پروردگار است. موضوع عرفان، خداست. از اين جهت، برتر از همه ي علوم است. خب، اين خدا بايد در زندگي کسي که اهل عرفان است، تجلي پيدا کند. ما کساني را ديديم که گفته مي‌شد در عرفان نظري از همه بهترند، اما در عرفان عملي يک قدم برنداشته بودند. ما افراد اينطوري را ديديم و درک کرديم که اصلاً مسائل سلوکي و اينها را مس نکرده بودند. آنچه که من به آن تکيه دارم، اين است که واقعاً يک حرکت عملي ديده شود؛ که اين در مورد اهل معقول، به طور عام مطلوب است. آن کساني هم که به عنوان اهل حکمت و اهل معقول شناخته شدند، غالباً کساني‌اند که اين جنبه ي معنوي در آنها وجود داشته.

حالا شما از قول مرحوم آقاي فاضل، از امام (رضوان الله عليه) خاطره‌اي نقل کرديد؛ خود من هم يک خاطره‌اي دارم که آن را هم بگويم. من از ايشان پرسيدم که شما درس مرحوم حاج ميرزا جواد آقا را درک کرديد يا نه؟ ايشان گفتند که نه، افسوس، افسوس، نشد!

البته در برخي کتاب‌ها مي‌نويسند که امام جزو شاگردهاي آميرزا جواد آقا بودند؛ در حالي که نخير، قطعاّ ايشان نبودند. ايشان گفتند که آقاي آشيخ محمدعلي اراکي آمد من را دو جلسه برد درس ايشان. ظاهراً شب‌هاي جمعه جلسه داشتند. ايشان گفتند دو جلسه رفتم، اما نپسنديدم. مي‌گفتند آن وقت‌ها ذهن ما پر بود از آن حرف‌ها. يعني همان حرف‌هاي عرفان نظري. امام در سن هشتاد و چند سالگي افسوس مي‌خورد که درس آميرزا جواد آقا نرفته؛ با اينکه ايشان شاگرد و مريد و عاشق مرحوم شاه آبادي بوده.

يک خاطره ديگر هم به مناسبت عرفان نقل کنم. گفتند اوّلي که ايشان مرحوم آقاي شاه آبادي را در قم ديده بودند، يک کسي گفته بود آن که شما دنبالش مي‌گرديد، اين است. مرحوم شاه آبادي چند سالي هم در قم مانده بودند. ايشان گفتند که من و فلاني ـ يک کس ديگري را اسم آوردند، که من حالا يادم نيست ـ دو نفري رفتيم پيش ايشان و گفتيم يک درسي براي ما شروع کنيد. ايشان اول امتناع مي‌کرد، اما بعد با اصرار زياد ما گفت: خب، حالا چه مي‌خواهيد؟ منظومه، اسفار، فلان؟ گفتيم نه، ما از اين چيزها گذشته‌ايم؛ «مصباح الانس» مي‌خواهيم. ايشان گفت: اِ، «مصباح الانس»؟! خانه ايشان ظاهراً گذر جدّا بود. امام مي‌گفتند از مدرسه دارالشفاء يا فيضيه تا گذر جدّا با ايشان همين طور رفتيم، تا اينکه بالاخره ايشان را وادار کرديم که براي ما «مصباح الانس» بگويد. امام از اول هم از «مصباح الانس» شروع کرده. ايشان خيلي هم به عرفان علاقه مند بودند. مي‌دانيد تبحر امام بيشتر در عرفان بود، بيش از فلسفه ـ يعني امام متبحر و منغمر در عرفان بودند ـ خب، در فلسفه هم که ايشان بلاشک استاد بودند؛ ليکن حالا بعد از سن هشتاد سالگي به بالا، که يادم نيست چه سالي بود، ايشان به من اينجوري مي‌گفتند: افسوس؛ نه، ذهن ما آن وقت‌ها پر بود از آن حرف‌ها. خب، حرف‌هاي عرفان نظري، حرف‌هاي پر زرق و برقي هم هست؛ اما آن چيز ديگري است، راه ديگري است، حرف ديگري است. من حرفم اين است؛ والاّ نخير، بنده هيچ مخالفتي به اين معنا با اين مسئله ندارم.

ان‌شاء‌الله که خداوند آقايان را موفق و مؤيد بدارد. امروز حقيقتاً من خوشحال شدم از ديدن شما آقايان و حرف‌هايي که زديد. حرف سنجيده و پرمغز، انسان را خوشحال مي‌کند. ان‌شاء‌الله موفق و مؤيد باشيد.